آنها قدرتشان را به این وسیله به رخ من کشیده اند و من اعتراف می کنم قدرت دست آنهاست نه مقامات قضایی؛ علی شکوری راد

شكوري راد تحول سبز: فاصلۀ فرودگاه تا منزل را پیاده برگشتم. گفتم قدم بزنم تا بلکه بتوانم این رفتار نظام را باخودم و خانواده ام، هضم کنم. محرومیت از این سفر و بلاتکیف گذاشتن ما تا لحظۀ آخر در مقابل هزینه های بسیار بزرگی که شهدا و مجروحین و خانواده هایشان، زندانیان سیاسی و خانواده هایشان، کسانی که ناگزیر به جلای وطن شده اند و نیز آنها که کار و موقعیت خود را از دست داده اند قابل ذکر نیست اما با این حال، برای من و خانواده ام که در پیوند کامل با انقلاب و اندیشه و راه امام بوده ایم قابل هضم نیست چرا که در ورای آن، چیزی جز عقده گشایی به خرج اسلام و انقلاب دیده نمی شود.

چهار سال پیش تصمیم گرفتم برای تحکیم ایمان و اعتقاد فرزندانم سفر عمره را برای آنان تدارک ببینم و لذا مبادرت به ثبت نام خانوادگی کردم. برادرم نیز با تأسی به نیت من تصمیم به ثبت نام برای خانواده اش گرفت. مادرم و سه خانواده دیگر از نزدیکانمان نیز همراه شدند و جمع ما به هفده نفر رسید. زمانی که من برای بار دوم بازداشت شده بودم نوبت سفر ما اعلام شد و خانواده اقدام به تعیین زمان و ثبت نام در کاروان کردند. بقیه کارها اعم از اخذ ویزا و تهیه بلیت برعهدۀ کاروان بود.

با توجه به قرار ممنوع الخروجی که از پیش برایم صادر شده بود در تاریخ ۶/۱/۹۰ با دفتر آقای جعفری دولت آبادی، دادستان عمومی و انقلاب تهران تلفنی تماس گرفتم و در خواست کردم به دیدارشان بروم. گفته بودند بپرسید چه کار دارد. گفتم جهت عید دیدنی و اینکه درخواست مجوز برای سفر عمره بکنم. گفته بودند درخواستش را بنویسد و بدهد و با دیدار موافقت نکرده بودند. نامه را همان روز نوشتم و تحویل دفتر ایشان دادم.

علی رغم حدود ده بار پیگیری، که شرح آن از حوصله خارج است، مطمئن شدم نامه را دیده اند اما پاسخی ولو شفاهی در قبول یا رد درخواست اظهار نکرده بودند. پس از تقریباً یک ماه نامۀ دیگری در تاریخ۴/۲/۹۰ نوشته و به توصیه منشی ایشان به دفترشان فاکس کردم. درخواست کرده بودم نظرشان هر چه هست اعلام کنند که تا زمان عزیمت بلاتکلیف نباشم. من دقیقا نمی دانستم تاریخ ممنوع الخروجی چه روزی بوده است و آیا شش ماه اعتبار آن سپری شده است یانه و اگر شده است آیا تمدید شده یا نه. آقای دادستان نامه را ملاحظه کرده و با خود برده بودند. همین خبر باعث قدری امیدواری شده بود که شاید ترتیب اثر داده شود. آخر وقت روز بعد وقتی از طریق منشی پیگیر نتیجه شدم آقای دادستان گفته بودند ظرف فردا و پس فردا خبر می دهند. به آقای منشی گفتم پس فردا زمان عزیمت است.

روز آخر از صبح مرتب پیگیر بودم. نه بخاطر خودم بلکه بخاطر خانواده و نزدیکانم که لحظه به لحظه از من خبر می گرفتند که چه شد. ناگزیر بعد از ظهر به فرودگاه رفتیم و دوساعت در صف بودیم تا ساکمان را تحویل دهیم و کارت سوار شدن بگیریم در همان فاصله نیز چند بار با دفتر دادستان تماس گرفتم. ایشان از صبح به دفتر نیامده بودند و منشی از نتیجه کار اظهار بی اطلاعی می کرد. در محل کنترل گذرنامه، همه خانواده و همراهان در التهاب اینکه چه پیش خواهد آمد گرد آمده بودند.

مأمور کنترل گذرنامه را گرفت و مشخصات را وارد کامپیوتر کرد و در همان حال مهر خروج را برداشت که بزند ولی ناگهان آهی از سر افسوس کشید و گفت ممنوع الخروج هستید. پرسیدم تا کی. گفت تا دو هفته دیگر. پرسید نمی دانستی. گفتم چرا اقدام کرده بودم که اجازه بدهند. سرم را برگرداندم و به همسرم و برادرم که پشت من ایستاده بودند گفتم حل نشده است، ممنوع الخروج هستم. خانمم به مامور کنترل که در حال پر کردن فرم ضبط گذزنامه بود گفت اگر ایشان نیاید ما هم نمی رویم. برادرم هم تأیید کرد که هیچ کدام نمی رویم. مأمور گفت ما کاره ای نیستیم هرطور خودتان صلاح می دانید ولی ممکن است کار ایشان درست شود و فردا بتواند بیاید. برای یک نفر بلیت راحت جور می شود ولی اگر زیاد باشید سخت است.

به خانمم و پسرانم که اشک در چشمهایشان جمع شده بود و نیز برادرم گفتم شما بروید. پیگیری می کنم شاید حل شد و فردا آمدم. در آن گیر و دار که هواپیما در حال سوار کردن مسافران بود و من هنوز داشتم با دفتر دادستان و نیز فرد دیگری که رونوشت نامه من به دادستان را به دست رئیس قوه رسانده و منتظر خبر او هم بودم تماس می گرفتم تا بلکه راهی بجویم، امکان خداحافظی هم با اکثر همراهان از من سلب شد. بخصوص با مادرم که وی را بخاطر کهولت سن زودتر سوار هواپیما کرده بودند.

پس از فوت پدرم که همیشه در گوش هر نفر از خانواده که عازم سفر بود دعا می خواند تقریباً بلا استثناء قبل هر سفر اگر من می رفتم ، مادرم و اگر او می رفت، من در گوشش دعا می خواندم و همچنین در گوش همسر و فرزندانم وقتی به سفر می رفتند دعایی را که از پدرم یاد گرفته بودم می خواندم. ان الذی فرض علیک القرآن لرادک الی معاد والله خیر حافظاً و هو ارحم الراحمین. این بار و در این سفر مهم ومعنوی که پنج سال انتظارش را کشیده بودیم، نشد. نشد که در گوش مادرم، همسرم و پسرانم دعا بخوانم. من باید قدم می زدم تا بتوانم درک کنم که چرا؟ چرا نظام با من و خانواده ام این رفتار را کرد. برای خودم نگران نیستم. من برای بسیار بیشتر از اینها خودم را آماده کرده ام. برای خانواده ام و پسرانم نگران هستم. در کنارشان نیز نیستم تا دلدلریشان بدهم و بگویم این رفتارها ربطی به اسلام و انقلابی که ما در آن سهیم بودیم و خط و اندیشۀ امامی که پیرو او بودیم ندارد.

ساکم را هم که از اول جدا بسته بودم از بار هواپیما پس نگرفتم و گذاشتم خانواده ام ببرند تا امیدوار باشند که دوباره به آنها ملحق خواهم شد ولی شب گذشته هر چه با خودم کلنجار رفتم دلم راضی نشد که به کسی رو بیاندازم. من مسیر قانونی را رفته بودم و نشده بود. اگر چه واسطه ها و یا مقاماتی را می توانستم سراغ بگیرم که چه بسا همین که از آنها تقاضا کنم، این مشکل کوچک را بتوانند برایم حل کنند ولی احساس شرمندگی می کردم پیش کسانی که هزینه های بسیار پرداخته و می پردازند و فریادرسی نیز ندارند.

دورۀ اول بازداشت من ۱۶ روز طول کشید و همه اش را در سلول انفرادی بودم. خدا را شاهد می گیرم که فیض آن برایم کمتر از سفر عمره نبود. زندان دومم ۴۶ روز طول کشید که ۱۲ روز آن را در انفرادی بودم. فیض آن هم کمتر از زیارت عتبات نبود.با این حال به این سفر علاوه بر فیض مستقیم آن، از آن جهت راغب بودم که مادرم را همراهی کنم و در کنار پسرانم که بار اولشان بود به این سفر معنوی می رفتند باشم. بیش از من، آنها مشتاق بودند در کنارشان باشم. حکمت خدا را انسان نمی داند. بهرۀ من از این محرومیت دعای پیوسته مادر، خانواده و بستگانم در طول این سفر خواهد بود و نصیب آنها که نگذاشتند، شکوه و شکایت اینان به نزد خدا و رسول(ص) و در این ایام فاطمیه، به محضر آن بانو(س) که بر مظلومیت دین پدرش پس از مرگ او آن قدر غصه خورد تا جان به جان آفرین تسلیم کرد.

گمان من بر این است که دادستان تهران که مقام مسئول در این زمینه بوده است و رئیس قوه چه بسا مخالفتی با رفع ممنوع الخروجی من نداشته اند و بی پاسخ گذاردن درخواست من تا لحظۀ آخر بدلیل تلاششان برای حل موضوع بوده است ولی آنها نتوانسته اند حریف مقامات و یا دست اندرکاران غیر مسئولی بشوند که از ابتدا خود را و نه مقامات قضائی و مسئول را حاکم بر پرونده و سرنوشت متهمشان که من بودم می دانستند و معرفی می کردند. آنها از ابتدا از من می خواستند این قدرت را برایشان به رسمیت بشناسم و من زیر بار نرفتم. به من می گفتند که چرا به مقام قضائی نامه می نویسی به خودمان بنویس، راحت تر به نتیجه می رسی. اکنون آنها قدرتشان را به این وسیله به رخ من کشیده اند و من اعتراف می کنم قدرت دست آنهاست ولی من همچنان آن را قانونی نمی دانم و به رسمیت نمی شناسم.

نامه های من به دادستان و نیز گزارشی از آخرین احضار من به دادسرا که به گمان من تکلیف محرومیت من از سفر عمره همانجا رقم خورد را ضمیمه کرده ام. من این گزارش را همان موقع نوشته بودم ولی سپس صلاح ندیده بودم بر روی وبلاگم قرار بدهم.

بسمه تعالی
جناب آقای جعفری دولت آبادی
دادستان محترم عمومی و انقلاب تهران

با سلام و عرض تبریک سال نو، به استحضار می رساند بازپرس شعبۀ چهار دادسرای شهید مقدس(اوین) بموجب ابلاغیه مورخ ۱۲/۸/۸۹ که شش روز پس از تبدیل قرار بازداشت و آزادی اینجانب صادر شده و در تاریخ ۱۸/۸/۸۹ به اینجانب ابلاغ گردید برای اینجانب قرار ممنوع الخروجی صادر نموده است.(تصویر پیوست می باشد). اینجانب در آن زمان به دلیل آنکه یک سفر علمی در راستای وظایف دانشگاهی در پیش داشتم که مقدمات آن از پیش فراهم شده بود در تاریخ ۲۳/۸/۸۹ نسبت به قرار فوق الذکر درخواست تجدید نظر دادم. هر چند نتیجۀ آن درخواست کتباً به بنده و یا وکیلم اعلام نشد ولی بازپرس محترم در دیدارهای بعد اعلام نمود که مورد موافقت قرار نگرفته است. علی ای حال بنده چهار سال پیش به اتفاق جمعی از اقربا جهت عزیمت به سفر عمره ثبت نام نموده بودیم که چندی پیش نوبت اعزام ما توسط سازمان حج اعلام گردید و در زمانی که بنده در بازداشت مجدد بودم خانواده مبادرت به انجام مقدمات نموده و بر اساس آن کاروان تعیین و تاریخ اعزام ۷/۲/۹۰ اعلام شده است.

درخواست بنده از جنابعالی این است که به بنده اجازه داده شود خانواده ام را بخصوص مادرم که سالخورده است و فرزندانم که اولین بار است عازم این سفر معنوی هستند، در این سفر همراهی کنم.
با تشکر
علی شکوری راد
شماره پرونده ع ب/۸۹۰۰۲۱

بسمه تعالی
جناب آقای دکتر جعفری دولت آبادی
دادستان محترم عمومی و انقلاب تهران
با سلام و احترام

پیرو نامۀ مورخ ۶/۱/۹۰ به آن جناب، که همان روز تحویل دفتر گردید مبنی بر درخواست رفع ممنوع الخروجی و صدور مجوز عزیمت به عمرۀ مفرده که از چهار سال پیش به همراه خانواده ثبت نام و تاریخ اعزام ۷/۲/۹۰ تعیین شده است و نظر به اینکه تا کنون پاسخی در یافت ننموده و ناگزیر مقدمات و تدارکات سفر از طریق کاروان انجام شده است، خواهشمندم دستور فرمائید اینجانب را از نتیجه رسیدگی به درخواست مزبور مطلع نمایند تا موجب بلاتکلیفی تا زمان اعزام، که سه روز دیگر است، نشود.
از بذل توجهی که می فرمائید سپاسگزارم.
با تشکر
علی شکوری راد
۴/۲/۹۰

حکایت آخرین احضار من به دادسرای اوین

روز دوشنبه ۲۳/۱۲/۸۹ ساعت یک ربع به چهار بعد از ظهر، طبق احضاریه دادیار اظهار نظر، به دادسرای اوین مراجعه کردم ولی چون دیر رسیده بودم نگهبان دم در پس از یک ربع که منتظر ایستادم گفت رفته اند و من بر گشتم خانه. روز قبل وقتی مامور ابلاغ برگه را به دست من داد به او گفته بودم بخاطر جشن پایان سال بخشمان در بیمارستان، که خودم مسئول آن هستم نخواهم توانست سر ساعت ۳ بعد از ظهر که در برگه تعیین شده است به دادسرای اوین برسم. یک ساعت بعد بازجوی اولم در بند دوی الف زندان اوین با شماره ناشناس به موبایلم زنگ زد که چرا نیامدی. توضیح دادم که آمده ام و برگشته ام. گفت کجایی؟ گفتم منزل. گفت می توانی بیائی؟ گفتم بله خانه ام دور نیست و تا بیست دقیقه دیگر آنجا خواهم بود. وقتی به اوین رسیدم کسی دم در منتظرم بود. او را ساعتی قبل که مراجعه کرده بودم دیده بودم که با ماشین وارد ساختمان دادسرا شد. او هم همان موقع مرا دید و جوری نگاه کرد که می شناسد! بدون بازرسی بدنی مرا به داخل برد. نگهبان سوال کرد موبایل داری که گفتم نه همراهم نیست.

وارد اطاق که شدیم بازجوی اولم که تقریبا هیچگاه جلسات بازجوئی او از من، در زندان، بدون دعوا و جدل برگزار نمی شد، آنجا بود و تکرار کرد که چرا دیر کردی و من هم آن آقا را شاهد گرفتم که آمده بودم ولی دم در برم گرداندند. آن آقا هم به بازجو گفت: گفتم که!
عذر تقصیر آورد که وسائلت که پیش من است را آورده ام ولی توی ماشین است. بار قبل که آزاد شدم بخشی از وسائل شخصی ام دست او باقی مانده بود. از جمله یک کتاب تخصصی، یک ساک، فلش مموری و… در هنگام آزاد شدنم به من گفته بود اگر قرار بگذاریم می آیی صحبت کنیم و من گفته بوم که هیچ مشکلی برای گفتگو ندارم و می آیم و بعد اضافه کرده بود هفته دیگر با تو تماس می گیرم و قرار می گذاریم و وسایلت را هم برایت می آورم. گفتم از کجا تو را تلفنی بشناسم، من که اسمت را نمی دانم. گفت مثلا فلان و یک اسم کوچک را گفت ولی علی رغم چند بار پیگیری من از طریق یکی از دوستان، که امکان تماس با آنها را داشت، این کار تا آن روز، که دو ماه می گذشت، انجام نشده بود.

گفت زود بریم سر اصل مطلب و بعد یک دسته برگه هایی که مجموعۀ بیانیه های جبهه مشارکت بودند و از سایت های مختلف پرینت شده بودند را جلوی من گذاشت و گفت اینها را نگاه کن و هر کدوم را که می دونی مال مشارکته تأیید و امضا کن. ابتدا گفتم من فقط می توانم بیانیه هایی که توی سایت نوروز درج شده را تأیید کنم که بیانیه مشارکته. پرسیدم حالا موضوع چیه؟ گفت جبهه مشارکت منحل شده باید معلوم بشه این بیانیه ها چی هستند. ما از تک تک کسانی که عضو مرکزیت حزب هستند می خواهیم بیایند و اظهار نظر کنند. گفتم مگر شما نمی گوئید حزب منحل شده پس دیگر عضو مرکزیت حزب یعنی چی؟ گفت شما قبول دارید حزب منحل شده؟ گفتم نه. نه دادگاهی تشکیل شده و نه حکمی ابلاغ شده. گفت داد گاه غیابی بوده و حکم صادر کرده. گفتم به ما که ابلاغ نشده. گفت رسما اعلام شده. دادستان گفته. گفتم حتی رئیس قوه هم بگوید اعتبار قضائی ندارد. امر قضا حساب و کتاب دارد باید حکم دادگاه ابلاغ بشود. گفت می شود! بعد ادامه داد حالا اینها را ببین و هر کدام را تأیید می کنی زیرش امضا کن. گفتم من چکاره ام که امضا کنم نه طبق آئین نامه های حزبی و نه طبق قانون من موظف نیستم امضا کنم و ادامه دادم اصلا بعضی از این بیانیه ها مربوط به زمانیست که من در زندان بودم و برخی هم پس از اخذ دفاع آخر توسط بازپرس صادر شده. برگه ها را پس از تورق با عصبانیتی که در این جر و بحث پیش آمده بود همان طور مرتب ولی از فاصله ده سانتی متری روی میز مابینمان انداختم. با پرخاش گفت این چه کاریست؟ ومرا بی ادب خطاب کرد ولی من سکوت کردم و پاسخی ندادم تا یک یک مساوی باشیم. گفت نمی خواهی با ما بسازی و به ضررت می شود. گفتم بله می دانم قبلا هم به ضررم تمام شده است مرا دو ماه به زندان انداخته اید. باز تأکید کرد به ضررت می شود گفتم بله می دانم برای همسرم و فرزندانم هم ممکن است درد سر درست شود و به زندان بیافتند. چیزی نگفت و کاغذ را برداشت تا سوالش را بنویسد. من گفتم جواب نخواهم داد ولی پس از قدری جر و بحث و ادعای اینکه دادیار اظهار نظر در طبقه بالاست سوالش را نوشت که پس از اعلام انحلال حزب این بیانیه ها چیست؟ من هم که از رفتار و گفتار غیر حقوقی وی عصبانی شده بودم فقط نوشتم من موظف به پاسخگوئی نیستم چرا که با احضار دادیار اظهار نظر آمده ام و ایشان حضور ندارند. شما هم سمتی ندارید. می توانید اگر خواستید مرا بطور قانونی احضار کنید و اگر دادیار مزبور حضوراً تفویض کرد آنگاه به سوالات شما پاسخ خواهم داد و اضافه کردم در حال حاضر به سوال دیگری پاسخ نخواهم داد. برگه سوال و جواب را داد به یک فرد دیگری که از ابتدا در اطاق حاضر بود و خود را با لپ تاپ مشغول نشان می داد و گفت این را ببر بالا بده به آقای دادستان!

تا او برود و برگردد جر و بحث ما ادامه داشت. من به آقای بازجو اعتراض کردم که به چه حقی از کیف شخصی من دو عدد عکس پرسنلی برداشته ای؟ با تعجب و عتاب گفت: یعنی چه؟ برداشته باشم. صورت جلسه شده. گفتم: شما حق نداشته ای چیزی را که متعلق به من است و ارزش حقوقی و تحقیقاتی ندارد را بدون اجازه من برداری. متوجه وجه حقوقی اعتراض من نشد و ایرادی به کار خودش نمی دید. بحث هم فایده ای نداشت. چند دقیقه بعد آن فرد آمد و به بازجو گفت که او را خواسته اند. بازجو رفت و او در اطاق ماند. پس از چند دقیقه پرسیدم آقای دادستان بالا هستند؟ نخواست اطلاعات بدهد و جواب مبهم داد ولی معلوم بود که بالا جلسه ای با حضور دادستان برگزار است ولی مطمئن نشدم دادستان تهران، جعفری دولت آبادی یا دادستان کل، محسنی اژه ای. چرا که شنیده بودم پرونده های دادسرای امنیت دست دادستان کل است. آن آقا شروع کرد به نصیحت کردن من که حالا که تا اینجا آمده ای چرا جواب نمی دهی و قضیه را تمام نمی کنی. گفتم آخر کارشان قانونی نیست. گفت ولی روال همین است. گفتم روال باید قانونی باشد. همه انتقاد ما به نحوه اداره کشور این است که چرا کارها طبق روال قانون انجام نمی شود. آقایان کاری را که می توانند بطور قانونی انجام بدهند با روال غیر قانونی پیش می برند. پس از مدتی سکوت پرسیدم اینجا اطاق آقای نوریان، دادیار اظهار نظر، است. گفت نمی دانم. گفتم محل کار شما اینجا نیست؟ گفت نه در این ساختمان نیست. علی القاعده می بایست یکی از همراهان دادستانی بوده باشد که در طبقه بالا جلسه داشتند. ربع ساعتی طول کشید تا آقای بازجو برگردد. کاغذ هایی که فرستاده بود بالا دستش بود آنها را روی میز انداخت و گفت بفرمائید و با دست به طرف در اشاره کرد. جوری که من فکر کردم می خواهند بازداشتم کنند. بخصوص اینکه در این فاصله یک سرباز هم آمده بود و جلوی در ایستاده بود. پرسیدم کجا؟ گفت بفرمائید بروید. روش خوبی داری. تحسینت می کنم ولی به ضررت تمام خواهد شد. تو هم که قبلا گفته ای حاضری هزینه اش را بپردازی!

گفتم وسایلم را می خواستید به من بدهید. گفت آنها داخل ماشین و در پارکینگ است حالا باشد یک وقت دیگر. بهت زنگ میزنم قرار می گذارم. گفتم آخه دفعه قبل هم همین را گفتید ولی خبری نشد. حد اقل کتابم را بدهید. گفت حالا باشه برای بعد. خیلی حوصله نداشت. من هم اصرار نکردم.

قبلا می خواستم با دادیار اظهار نظر راجع به اینکه اسمم برای سفر عمره در اوایل اردیبهشت ماه آینده درآمده صحبت کنم و درخواست کنم مجوز این سفر را به من بدهند. بازپرس من یک هفته پس از آزادی بار اول که با وساطت آیت الله العظمی شبیری زنجانی و دستور رهبری انجام شد ابلاغ ممنوع الخروجی برایم صادرکرد وبه در خانه فرستاد به او مراجعه کردم تا تقاضای تجدید نظر بدهم. پرسیدم چه شد که پس از یک هفته مرا ممنوع الخروج کردید. آیا فکر می کنید من از کشور فرار می کنم؟ گفت نه ولی حقیقتش را بخواهی یادم رفته بود اما قبل از رسیدن درخواست قرارگاه ثارالله، خودم یادم افتاد و اقدام کردم.

چهار سال پیش به اتفاق شانزده نفر دیگر از اعضاء خانواده از جمله مادرم برای این سفر ثبت نام کرده بودیم ولی حالا فکر می کنم با اتفاق روز گذشته نتوانم آنان از جمله پسرانم را که برای بار اول است به این سفر می روند همراهی کنم. این درخواست را قبلا، هنگام آزاد شدنم، با بازپرسم مطرح کرده بودم ولی او آن را رد کرده بود اما اضافه کرده بود که پس از صدور قرار مجرمیت دیگر به من مربوط نخواهد بود.

من در مَثل، زندان اولم را به حساب سفر عمره و زندان دومم را به حساب سفر عتبات گذاشته ام و حقیقتا فیض این دو دوره برای من کمتر از فیض متصور برای این دو سفر نبوده است. الخیر فی ما وقع

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: